خوب هر آغازی یه پایانی داره مثل اینکه اینم پایانی برای ماست
خوب یا بد هر جور بود تموم شد اومدم بعد چند وقت که فقط خداحافظی کنم
اینم آخرین یادگاری از یه دوست برای آخرین مطلب
اگر چه اصفهان نصف جهان است
ولیکن باقیش مازندران است
خداحافظ
:صبر کن. برای چند دقیقه، خوب! بذار من حرفهام تموم بشه. اونوقت اگه قبول نکردی هر کاری دوست داری انجام بده.
بهش نگاه می کنم نمیدونم کیه اما احساس می کنم میخواد یه چیزی بگه که خیلی مهمه. منتظر میمونم. ببینم چی میخواد بگه. چه فرقی داره تا حالا که منتظر موندم این چد دقیقه هم روش. خیلی تلاش کرده بودم تا بتونم وسائلشو پیدا کنم آخا این چیزا اونم تو اینجا به این راحتیها پیدا نیمشه. کلی رشوه و پول خرج شد تا تکه تکه جور بشه و بشه ازش استفاده کرد.
شاید در شرایط عادی بود اینقدرا هم مهم نبود اما اینجا پیدا کردن وسیله ای واسه مردن خیلی سخته. اونم یه وسیله ای که راحت و بدون درد کارشو انجام میده و هیچی دردی رو احساس نمکنی. جائی که همه میخوان خودشونو بکشن وسله خود کشی کمیاب میشه. اونم تو جایی که خودکشی هم قدغنه. دیگه میشه نور علی نور. اما من تونستم یکیشو جور کنم. الان تو دستمه و اماده شلیک. اما نمیدونم اون سرو کلش از کجا پیدا شد که اموده میخواد نظر منو عوض کنه. نمیدونم میخواد چی بهم بگه که من اینکار رو انجام ندم. منم که میدونم هیچ وقت نظرم عوض نمیشه واسه اینکه آخر عمری دل کسیو نشکونم وایمستم به حرفاش گوش میدم. شروع میکنه از چیزای جدیدی حرف میزنه. یجوری میشم.
:نه بهش گوش نده؟ اینا همش دروغه. حتی رویا هم اینقدر ازت دور نیستن.
اما دستهام سست میشن. نمیتونم بلندش کنم. با حرفاش جادوم کرده. واقعا تا حالا کسیو ندیدم که بتونه اینجور حرف بزنه. اسلحه رو از دستام آروم در میاره. منم تو تفکرات خودم قرقم. واقعا حرفهای جالبی بود تا حالا به اطرافم اینجور نگاه نکرده بودم. واقعا چقدر میتونه زندگی ابنجور جالب باشه. اگه همه به زندگی اینجور نگاه بکنن زندگی خیلی قشنگتر میشه.
: بنگ
صدای شلیک منو بخودم میاره. جسد اون جلو پاهام افتاده. اسلحه من تو دستشه و تنها تیری که توش بو تو سر خودش خالی کرده. آخرین وسیله ای که برای من مونده بود.
اینجا همه میدونند. آنقدر سریع که چیزی نخواهند دید.
اینجا رنگ معنایی ندارد همه چیز سیاه و سفید است.
اینجا انقدر آلوده شده است که رنگ سفید حاکستری دیده می شود.
آخرین نقطه سفیدی که میشد در این دنیا یافت در آلودگی فضای اطراف خود خاکستری شده.
شاید آخرین امیدی که وجود داشته است.
امروز دیگر امیدیوجود ندارد.
اینجا تنهایی موج میزند.
نزدیکترین برخوردها هم طعم تنهایی می دهند.
اینجا نزدیکترین برخوردها از نوع تنه هایی است که منجر به زد و خورد می شود.
اینجا بزرگترین آرزوها یافتن آرزوهای بر باد رفته و فراموش شده است.
مبارزه ای سخت
سخت و و دهشتناک، به انداره ای که هیچ نیرویی در وجودم نمانده است.
احساس ضعف شدیدی در خود احساس می کنم، مستعصل، بدون امید در میان این میدانگاه دست و پا می زنم
نه جرات آن را دارم که به پیش روم و نه قدرت فرار را در خود حس می کنم.
کاش میشد کاری کرد. اما نه بهتر است تسلیم شد. شاید اینگونه بهترباشد. شاید قبول آن بدون صرف کردن انرژی بهتر باشد. راه دیگری نیست. مقاومت کردن تنها این وضعیت رقت بار را طولانی تر خواهد کرد. شاید باید گذاشت هر آنچه می خواهد روی دهد. بگذار هر آنکه میخواهد برداشتی از این سکوت داشته باشد. بگذاراین تصور کند از ترس زبانم بند آمده، یا آن یک، در خیال خود سکوتم را گوشه ای از شجاعتم بداند و یا...
از وقتی وارد نمايشگاه شد سنگينی نگاهش راحس کردم اما من همچنان مشغول کارخودم بودم تا اينکه متوجه سنگينی قدمهايش نيز شدم
: سلام خانوم. ببخشيد کدوم یک از اين تابلوها، کار شماست؟
: سلام. بفرمايد اين طرف نمايشگاه، تا نشونتون بدم
(رفتم سراغ تابلوهام. بدون اينکه سوالی بپرسه، خودم شروع به حرف زدن در مورد نقاشی ،رنگ های به کاررفته درتابلو، خلاصه در مورد هرچیز ديگه ای که به ذهنم می رسيد گفتم، اما اون اصلا انگار نه انگار که من دارم حرف می زنم.
:خوب آقا ديگه سوالی نداريد
: من! من! راستش من از اولم در مورد نقاشی سوالی نداشتم چون زياد از نقاشی سر در نمی يارم
: با اينکه از دستش بشدت عصبانی شده بودم اما بهش گفتم ايرادی نداره اميدوارم از بازديد از اين نمايشگاه لذت ببريد
: ممنونم اما من با خودتون کار داشتم
: با من خوب بفرمايد من در خدمتم
(اون شروع به حرف زدن کرد اما بعد از کلی حرف زدن گفتم ببخشيد آقا من نمی تونم تقاضاتونا قبول کنم و کلی ام کار دارم اگه اجازه بديد من می رم خداحافظ )
:ميشه قبله رفتن يه چيزی بگم
:بفرمايد فقط سريع
: من عاشقه يکی هستم که اونم نقاشه....
الا ن نيم ساعتی می شد که رفته بود اما من هنوز تو جمله آخر اون مونده بودم که يکدفعه متوجه دوستم شدم که برام دست تکون می ده با خنده اومد جلو وگفت بذار اين لباسها را نشونت بدم آخه قراره امشب بیان برام خواستگاری.
بهش گفتم :مبارکه حالا اين آقای خوشبخت کيه؟
ديدم يهو اخمهاش تو هم رفت و گفت
:تو که می دونی من فقط دلم با اونه حالا هر کی هر چی می خواد بگه، درسته ما از هيچ نظر به هم نمی خوريم ولی من اونو دوست دارم.
منم خنديدمو گفتم خوب پس اين لباسا و اين همه ذوق برای چيه اگه اونا دوسش داری
آهان اينا راستی نگفتی کدومو امشب بپوشم
الان چند روزی ميشه که ازاين ماجرا ميگذره اما من همچنان ماتم از کار اون دونفر. چون نمی دونستم من معنی دوست داشتنو نفهميدم يا برداشت اونا از دوست داشتن چيزه ديگه است.
نویسنده:عسل
هر روز میومد کنارش می نشست، شروع می کرد. از همه جا میگفت دستشو میذاشت رو دستش و شروع میکرد به حرف زدن. گاهی نگاهی به صورتش می انداخت و لبخندی می زد. اوایل حس خاصی نداشت فکر میکرد یه رهگذر که میاد و میره. اولین مرتبه که دستشو رو دشته خودش دید چیزی حس نمی کرد. اما کم کم یجوری می شد. از اون روزی که برای اولین مرتبه دستشو گذاشت رو دستش و حس کرد که احساسش میکنه گرمای مطبوعی تو خودش اجساس کرد. یه حس عجیبی تو خودش میدید. دیگه از اون روز همش تو اون ساعت منتظر میموند تا بیاد اونجا بشینه و بهش تکیه بده.
بقدری بهش عادت کرده بود که اگه یه روز نمیومد اون روز براش بدترین روز میشد. دستاش یه حس خاصی بهش میداد از اینکه بهش تکیه بده لذت میبرد. همیشه دوست داشت اون بیاد کنارش بنشینه دستاشو بذاره رو دستای اون و براش حرف بزنه. اونم مینشست و گوش میداد.
اما اون روز لعنتی با روزهای دیگه فرق داشت، اون روز با یکی دیگه اومد. اون دفعه اون دیگه به اون تکیه نداد دستاشو رو دستاش نداخت. دلش گرفت میخواست یه چیزی بگه اما بغض تو گلوش اجازه نداد که حرفشو بزنه. صدای پچ پچ و خنده های ریزی که بین اونا ردوبدل میشد رو میشنید. دلش پر از آشوب بود یه چیزی ته دلش اذیتش میکرد.
وقتی از جاشون بلند میشن لبخندی بهم میزنن. میخوان از هم جدا بشن که :
:راستی فردا کجا همدیگرو ببینیم؟
: همین جا کنار این مجسمه؟ خوبه؟
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
:مامان! مامان! بیا نگاه کن این مجسمه گریه میکنه؟؟
: بیا ببینم باز تو خیالات ورت داشته، بیا بریم.
مادر دسته بچه رو میگیره میکشه و از مجسمه دور میشه. قطرات اشک از گونه های مجسمه میچکه. کسی متوجه نمیشه که چرا مجسمه در حال گریه است.
نویسسنده: عسل
از خودش بدم نمیاد اما از نگاه حماقت باری که میندازه بدم میاد، همیشه یجوری نگاه میکنه که بطرف مقابلش احساس احمق بودن دست میده. تو نگاهش یه چیزی هست که انگار بهت میگیه
: هی احمق، آره تو!! تو احمق ترین آدمی هستی که من تا حالا دیدم
آدم بدی نیست، یعنی بنظر من آدم بدی نیست، در غیر اینصورت همه از او متنفرهستند ، هیچ دوستی نداره، شایدم داره، اما من هیچ وقت کسی رو با او ندیدم. همیشه تنهاست، تو یه ساعت خاص از جلو من رد میشه، نگاهی میندازه، از اون نگاهای معروفش و بعد براهش ادامه میده.
مردم میگن چشماش شوره، نمیدونم چرا، اما وقتی از کنارشون رد میشه، بهش نگاه نمیکنن، شاید میترسن که شوری چشماش اونارو بگیره. پشت سرش یه تف میندازن و کمی که دور میشه چند تا نفرین و ناسزا نثارش میکنن، من هیچ وقت دلیلشو نفهمیدم.
وقتی به اینجا میرسه من بهش سلام میکنم، با اینکه هیچ وقت جواب نمیده، سرشو تکون میده البته شاید سرش همیشه اینجور موقع راه رفتن تکون میخوره. مطمئن نیستم اما بنظر می رسه که جوابمو میده.
بهر شکل برام مهم نیست که جوابمو بده یا نه، من کارمو انجام میدم، آخه بهم گفته بودن که هر وقت یه بزرگتر رو میبینی سلام یادت نره.
برام مهم نیست که مردم در مورد اون چی میگن، آخه بقول یکی مردم فقط حرف میزنن و هیچ وقت دلیل حرفاشونو نمیدونن.
آها الان داره میاد، میبینیش؟
اونیه که از سمت چپ راه مبره. وقتی راه میره همه ذور و برشو خالی میکنن، قدش نسبتا بلنده، همونی که الان اون پیرهن خاکستری برگشت پشت سرش یه چیزی گفت.
میبینی آدم آرومیه،نمیدونم چرا اصلا حرف نمیزنه. شاید اصلا حرف زدن بلد نباشه، الان میرسه به ما.
: سلام
میبینی مثل همیشه فقط سرشو تکون داد.
:چرا اینکارو کردی؟ تو هم مثل اونای دیگه فکر میکنی اون چشماش شوره!!؟
امشب يه حس عجيبي دارم بعد از مدتها از اون حسهايي که دلم ميخواد يه چيزي بنويسم. نميدونم چم شده.البته ميدونم چم شده. خودم که از همه بهتر ميدونم به خودم که نميتونم دروغ بگم. زمانه دقيقشو نميدونم که کي اولين مرتبه منو بجاي آن شرلي اشتباه گرفتن. نميدونستم قراره بعدها با جودي ابوت آشنا بشم. اما خودمو به کوچه علي چپ ميزنم به اون راه که هيچ اتفاقي نيفتاده اما خودمم ميدونم که اين اتفاق افتاده و نمي تونم به منکر اين قضيه بشم. اتفاقي که ميتونه زندگي هر کسي رو از اين رو به اون رو بکنه. بقول يکي دروغ به 2 دسته تقسيم ميشه:
1- دروغي که به آدما ضرر ميزنه
2- دروغي که به ديگران ضرر نمي زنه
خيلي به اين مساله فکر کردم که چه نوع دروغي به آدم ضرر نميزنه. فکر و فکر و فکر
اما تا همين الان به هيچ نتيجه اي نرسيده بودم. تا اينکه تا الان که يدفعه بخودم اومدم. چه کسي محتاج تر از من، نيازمند به يک دورغ بي ضرر.
به دست و پا چلفتي بودن خودم ميخندم اينقدر بخودم ميخندم که اشکم در مياد. واقعا نميتونم بخودمم هم از اين دروغهاي بيضرر بگم. بابات دروغي که بخودم گفتم عذاب وجدان گرفتم. دروغه بي ضرري که بخودم گفتم اذيتم کرد من از پس اين کارم هم بر نيومدم.
علاقه ومحبت شديدي كه سابقا به تو ابراز داشتم
دروغ بود وبر احساس ودرحقيقت نفرت من نسبت به تو
روزبه روزبيشترمي شدوهرچه بيشترتورامي شناختم
به دورويي تو بيشتر پي مي بردم
اين احساس درقلب من بيشترجاي مي گرفت
ازتوچشم بپوشم وبه هيچ وجه حاضرنيستم
كه روزي دوست تو باشم واگرعمردوستي مامثل گلها كوتاه بودولي
درهمين مدت زمان كم توانستم به طبيعت پست وفرومايه وهوسهاي توپي ببرم و
بسياري ازخصلت هاواخلاق توبرايم روشن شد ومطمئن هستم
اين خشونت طبع وتندخويي تو رابدبخت ميكند
اگردوستي ما از سربگيرد تمام عمر
با پشيماني خواهم گريست اگرچه افسانه ي طلايي ماتيره وجداشودوماجداشويم
خوشبخت خواهيم بودوحالالازم است بگويم
اين موضوع را هيچگاه فراموش مكن ومطمئن باش كه
اين نامه راسرسري نمي نويسم وچقدرناراحت كننده است اگربخواهي بازهم
درصدد دوستي با من باشي بنابرين ميخواهم
جواب نامه را ندهي نامه ي توسراسر
دروغ است وتظاهر به
محبت است ومن تصميم گرفته ام براي هميشه
توويادگاري هاي تلخ وشيرينت را فراموش كنم چون ديگربه هيچ وجه نميتوانم
خود را راضي كنم كه ؛دوستت داشته باشم؛
(حالا اگر ميخواهي به عشق من پي ببري نامه را يك خط در ميان بخوان)
نویسنده:عسل